خرید بک لینک
داشتم تو وبلاگى که تازه بهش برخوردم میگشتم که رسیدم به این پست و خب این پست دقیقاً منم. احتمالاً وقتى دبیرستانى بودم والدین من امید داشتند با رسیدن به بیست و اَندى سالگى مث گراز از روى فامیل رد شم تا ظرفا رو بشورم ولى واقعیت اینه که من تنها حالتى که توش شستن ظرفا رو دوست دارم، وقتیه که هندزفرى تو گوشم باشه و تو حال خودم باشم. مضافاً این که من احساس ملکه بودن نمیکنم. من سخت در تقلام که بتونم آدم عادى و مردم دارى باشم.

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

یه اتاقه با یه میزتحریر، جلوی یه پنجره. روی میزتحریر، یه ماشین تحریره و یه گلدون. احتمالاً البته همیشه توی کشوش پر دفترچه یادداشت و خودکار و مداد و کاغذه. روی میز هم باید بهم ریخته باشه. مثل کف اتاق. کف اتاق هم پر از کتاباییه که به عنوان منابعم ازشون استفاده میکنم. بسته به موقعیت، دارم کتابهای شطرنج میخونم، یا در مورد انواع سلاح تحقیق میکنم یا فیزیولوژی بدن انسان رو بررسی میکنم. شاید یه گوشهای، یه ماکت از بدن انسان هم داشته باشم برای مواقعی که لازمم میشه. روی یه دیوار احتمالاً یه نقشهی جهانه و یه دیوار دیگهش، نقشهی ایرانه. هر دو تا نقشهها خط خطین. یادداشتایی که اینور اونورشون نوشتم و نقاطی که دورشون خط کشیدم یا تقسیمبندیهایی که رنگشون مشخص میکنه مربوط به کدوم داستانن.اینور و اونور اتاق، بُردهای مقوایی یا وایتبُرد یا تخته سیاهایین که روشون خط زمانی داستانام رو نوشتم. روی بُردهای مقوایی مخصوصاً پر از خط هاییه که زمانها و وقایع مختلف رو به هم وصل میکنه. یه جاهایی یهو یه چیزی یادم اومده و با استیکر، اتفاق جدیدی رو به داستان اضافه کردم. گاهی وقتا با اخم از پشت میز تحریرم بلن

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

حقیقتش رو بخواید، دورنمایِ آیندهم نه تنها غمانگیز، که وحشتانگیزه. من یکشنبه امتحان GRE دارم که در نوع خودش واقعاً ترسناکه. از اونور دانشگاها دارن ایمیل میزنن که اگه میخوای یه غلطی بکنی، سریعتر یه غلطی بکن چون داریم به ددلاین نزدیک میشیم و این در شرایطیه که من هنوز موفق به پیدا کردن سوپروایزر نشدم. از طرف دیگه، با این که بالاخره تصمیم گرفتم برای پروژهی داوطلبانهم برم ویتنام، ولی مطمئن نیستم همهچی خوب پیش بره و همون چیزی باشه که میخوام. ضمناً، برای هماهنگ کردن کارا و گرفتن دعوتنامه و رفتن سراغِ ویزا و غیره، باید یه EP manager داشته باشم و طرف ویتنامیم بهم گفته اگه تا دوشنبه پیدا نکردی خبر بده خودمون برات پیدا کنیم و هنوز آیسکِ شاخهی ایران جواب ایمیل من رو نداده که خب من دقیقاً باس چه گلی به سرم بگیرم الان. بعد میدونید، خیلی دلم میخواست بعد از امتحان GRE ـم یه استراحت اساسی ضمنِ دیدن فصل آخر شرلوک و فصل اول بچههای بدشانس و یکی دو تا انیمهی دیگه داشته باشم، ولی برای امتحان گواهینامهی آلمانی ثبت نام کردم و اونطور که شواهد برمیاد، کمتر از یک ماه وقت دارم تا زبونِ دیفالتم ر

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

از همون لحظهی اولی که جبر و احتمال رو دیدم عاشقش شدم. احتمالاً تنها دلیلی که از بین تمام رشتههای تجربی، تا این حد شیفتهی ژنتیک بودم هم همین بود. جایی که بچهها گیر میکردن چرا و چطور و از کجا میفهمی، من جوابا رو جلو چشمم میدیدم. وقتی باید تمرینها رو تحویل میدادیم و مشخصاً باید راه حل مینوشتیم، همیشه عزا میگرفتم. چون هیچوقت لازم نداشتم برای جبر و احتمال چیزی بنویسم یا حتی نقاشی بکشم. به قول چهرازی، به زبونِ حال با آدم صحبت میکرد.به رغم این عشق آتشین، همیشه چیزی بود که برای من تو جایگاه والاتری نسبت به تمام درسها، تمام دانشهای عالم هستی قرار میگرفت. امروز که داشتم مبحث احتمالات رو نگاه میکردم یادم افتاد. یادم افتاد هرگز چیزی توی زندگیم اون عشقی که فیزیک توی من بیدار میکرد رو بیدار نمیکرد. اون حاکمیت مطلق. اون منطق شکستناپذیر. اون.. اصلاً نمیدونم باید چطور توصیفش کرد به جز همون جملهی همیشگیم که: «فیزیک خداست!»فیزیکِ لعنتی خداست و شاید برای همینم هیشکی درست و حسابی نمیشناسدش.کسی نمیتونه عظمت خداها رو درک کنه..

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

من واقعاً نمیدونم ملت چه مرگشونه دیگه. یه جوی راه افتاده با حس و حال مسخره کردن جماعتی که افراد بنا به صلاحدید خودشون، "عنتلکت" تشخیص میدن. از روشهای تشخیصشون هم تا جایی که من فهمیدم، آدمایی هستن که کتاب میخونن، به چیزایی مثل حقوق زنان یا برابری یا فقر و غیره اهمیت مین، سعی میکنن از زندگیشون لذت ببرن و در عین حال، نسبت به وقایع و اتفاقات از خودشون همدردی نشون میدن. بعد سؤالی که همیشه برای من مطرحه، اینه که خب داداش تو خودت تو زندگیت چه غلطی کردی که حالا میای یه بنده خدایی رو قضاوت میکنی که تصمیم داره فلان کار رو انجام بده؟ یا نه اصلاً، منِ نوعی با کتاب خوندن شوآف میکنم؟ راستش شخصاً معتقدم شوآف کتابِ خوب و معرفی کردنش و کشوندن ملت به سمتش، شرف داره به شوآف سیگار کشیدن و من خیلی خفنم هیچوقت تو زندگیم درس نخوندم و امثالهم.شخصاً خودم رو روشنفکر - به معنی درست و واقعیش، نه اونی که این روزا به عنوان فحش استفاده میکنن جماعت. - نمیدونم. چیزای زیادی هستن که در موردشون مطالعه نداشتم یا ازشون سر در نمیارم. هیچکدوم از مکاتب رو نشناختم و مطالعات دینی و سیاسی فوقالعاده کم بود

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

یه دیالوگ تو این مایهها بود مال فیلم پارانویا، که برای این که یادت بمونه کی هستی، باید یادت باشه که قهرمانت کیه.یه وقتایی که خیلی اعصابم خورده، یا پریشونم، یا آمادهی داد زدن و گریه کردن و شکستن وسایلم، یه نفر با یه صدای سرد و آشنا توی ذهنم میگه: «sentement is irrelevant.» مطمئن نیستم مال کدوم یکی از هزاران کاراکتر مغز متفکر و خونسرد و عموماً عوضیایه که بین انبوه انیمهها و سریالا و فیلما بهش جذب شدم، ولی مطمئنم یه جا شنیدمش. Sentiment is irrelevant.به نظرم لازمه. یه وقتایی باس فقط سوییچ رو آف کنی و به خودت بگی: «اوکی اون تخصص من نیست. این تخصص منه. و من کاریو میکنم که ازم برمیاد.» و توی ذهن تکرار کنی احساسات نامربوطه. بدونی اگه الان بزنی تو سرت، گریه کنی، زاری کنی، روتو ناخون بکشی و غیره، هیچ مشکلیو نمیتونی حل کنی.میدونی موضوع چیه.. همهی ما اینو میدونیم، ولی گاهی وقتا لازم داریم خیلی سخت و جدی بهمون یادآوری شه.

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

من دارم بیست و چهار ساله میشم.نمیدونم جملهی بالا به نظر شما چطوری میاد، ولی به نظر خودم با لحنِ "من سرطان دارم." یا "من دارم میمیرم"ـی چیزی گفته شد. خب راستش اونقدرا هم احساس بدبختی و نا اُمیدی نمیکنم. یعنی واقعاً فکر نمیکنم این بیست و چهار ساله شدن چیز فاجعهباری چیزی باشه. ولی خب بیاید صادق باشیم.. بیست و چهار سالگی اصلاً اون چیزی نبود که انتظارشو داشتم. نمیدونم.. مشکل اینه که دقیقاً نمیدونم از بیست و چهار سالگیم چه انتظاری داشتم. نمیخوام اون بحث کسلکننده و تکراریِ "بیست و چهار سالهها قرار بود خعلی بزرگ باشن" رو باز کنم و بهتون بگم من هنو سرمدادی دارم و کتابای فانتزی میخونم و به این کلکسیون به لطفِ جیمز، انیمه دیدن هم اضافه شده. راستش الان تقریباً یه جورایی امیدم به بزرگ شدن رو از دست دادم. :)) من هنوز از دیدن یه انیمهی معرکهی جدید ذوق میکنم و وقتی یه کتاب محشرِ فانتزی میرسه دستم، نوک انگشتام شروع میکنن گزگز کردن. من دیروز که برف اومده بود، وقتی یه بادِ یهویی کلی برف آورد سمتم، بلند بلند زدم زیر خنده و ذوق کردم. من هنوزم اونیم که ت

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

فک میکنم دلیل افسردگی بعد از تولد و حتی روز تولد رو میفهمم. یعنی یه جورایی، حداقل من، یه مدت طولانی با ذوق و شوق منتظر تولدت میمونی، فکر میکنی قراره چقد معرکه باشه و دنیا منفجر شه و اینا، بعد هیچی عوض نمیشه. هیچی خوب نمیشه. هیچی بهتر نمیشه. بعد با خودت فک میکنی خب واقعاً What's the point و به نظرم این میشه که از یه سنّی به بعد، آدما رها میکنن اهمیت دادن به تولدشون رو. یا حتی درک میکنم چرا یکی نباس بخواد تولدش رو بقیه بدونن. فکر میکنم اگه آدم قراره خوشحال باشه، روزایی هستن خعلی معرکهتر از روز تولد.. روزایی که خیلی خوشحالتری.. خیلی اهمیتِ بیشتری داری حتی. و این که هرچی بیشتر کلید کنی روی اون روزِ کذایی، حجم نا اُمیدیت بیشتر میشه. اون سؤال What's the point ـی که میاد تو ذهنت بزرگتر میشه. واس همین فکر میکنم دیگه نباس روزای تولد مهم باشه. و ریحانه راس میگه. لکن موضوع تولد دیگران نی در این مورد. موضوع تولد خود آدمه. من فکر میکنم تولد بقیه چیز معرکهایه وقتی برات عزیزن. اون روز محشریه که آدمی که الان واسه تو خیلی مهمه، به دنیا اومده. حداقل واس من واقعهی خوشحالکنندهایه و ذوق دا

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

ولی بدترین قسمت ماجرا، وقتیه که احساس افسردگی و نا اُمیدی و غمگینبودگی میکنی، ولی حقشو نداری. منظورم اینه که آدما میان ازت میپرسن چرا، میخوان باهاشون حرف بزنی و میخوان کمکت کنن، ولی تو جوابی نداری براشون. تو صرفاً آدم غمگین و نا اُمیدی هستی که میخوای برای ماههای طولانی یه گوشه زانوهاتو بغل کنی و با دل راحت احساس کنی خیلی بدبختی و بقیه نیان بهت بگن چیکار کنی واسه این که دیگه احساس بدبختی نکنی. یا آدمایی نباشن که حالشون از تو بدتر باشه، از تو غمگینتر، نگرانتر، پریشونتر باشن که تو لازم باشه خودتو جمع و جور کنی در برابرشون. جری معتقده وقتی کاری نمیکنی، حق هم نداری ناراحت یا غمگین یا نا اُمید باشی. اون فکر میکنه این احساسات مال وقتیه که تموم زورتو زدی و هرکاری میتونستی بکنی کردی، و نشده. من دقیقاً فکر میکنم برعکسه. وقتیه که نمیتونی و نمیخوای کاری بکنی و فقط احساس نا اُمیدی میکنی از همه دنیا و دلت نمیخواد برای چیزی تلاش کنی اصلاً. از نظر من، حق بدبخت بودن یکی از خوشایندترین و در عین حال، خودخواهانهترین حقوق دنیاست. این حق که فکر کنی اوکی، من الان و تو این لحظه، ا

برچسب: نویسنده: مهسا حبیبی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 16:38

صفحه بندی